افسرده ی از یار جداییست دل من
سرگشته ی افتاده زپاییست دل من
از رهگذرم دور شوید و بگریزید
دیوانه ی از بند رهاییست دل من
کم دانه بریزید که در گلشن گیتی
دل کنده ز هر برگ و لواییست دل من
با دردکشان سرکشی چرخ ندیدم
بر بام تو ازاده هماییست دل من
در محفل من گوش و دل و جان بگشایید
افسونگر افسانه سراییست دل من
عمریست دلم ساخته با هر چه بلا هست
تا عشق بداند چه بلاییست دل من

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:44  توسط زهرا
|
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینیم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نسیت
عمریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
به دنیا دل نبندد هر که مرد است
که دنیا سر به سر اندوه و درد است
به گورستان گذر کن تا ببینی
که دنیا با عزیزانت چه کرده است .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 8:1  توسط زهرا
|
در این دنیای فانی نکردم من گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی
اگر نگاه من باشد گناهی
مجازاتم بکن هر طور که خواهی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 17:29  توسط زهرا
|